تبليغاتX
.•ღ.•*بازنده*.•ღ.•
جمعه بیست و یکم تیر 1387

یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر

 از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه

 سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی

 نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم

 نیست.

من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،‌ کنار شعله ور شدن شمع

 وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...

 

دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو

 چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای

 مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای

 زمانه گم کرده ام.

هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام

 هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم

 تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز

 هم جای تو خالی است... .

شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای

 خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های

 خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با

 تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم... .

نوشته شده در ساعت 15:42 توسط لحظه |
یکشنبه نهم تیر 1387
 فقط يه آرزوي كوچك و محال

نوشته شده در ساعت 16:59 توسط لحظه |
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387

خدارو مي خوام نه واسه اينكه ازش چيزي بخوام


خدارو مي خوام نه واسه مشكل و حل غصه هام


خدارو مي خوام نه واسه خودم كه باشم يا برم


خدارو مي خوام نه واسه ي روزاي تلخ آخرم


خدارو مي خوام نه واسه سكه و سكو يا مقام


خدارو مي خوام كه فقط تورو نگه داره برام


خدارو دوست دارم واسه اينكه تورو بهم داده


خدارو دوست دارم چون عاشق بودن و يادم داده


خدارو دوست دارم چون عاشقارو خيلي دوست

 داره
خدارو دوست دارم چون عاشقو تنها نمي زاره


خدارو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه


خدارو دوست دارم آخه همیشه لبخند میزنه

 

نوشته شده در ساعت 18:31 توسط لحظه |
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
 

           تولدم مبارك

نوشته شده در ساعت 17:54 توسط لحظه |
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386

من هنوز با گذشته ها به زندگی نشسته ام

وتورا باشعرهای بارانی ام خیس می کنم

واژه هایم دیگر گیرایی همیشگی را ندارند

وکلمه در گلویم حلقه آویز می شود

                                                                                      از تو می پرسم

گناه من چیست ، که به خاطر به شعر در آوردن تو

مثل غنچه ها ی نگاهم پرپر می شوند ؟

                                                                                     بر گرد .............

هنوز واژه هایم از نگاه تو سیراب نشده اند

وآسمان به این بزرگی

                                                                      ابری برای گریستن ندارد .

نوشته شده در ساعت 14:22 توسط لحظه |
شنبه چهارم اسفند 1386

یک غم و صد تنهایی دلم نمی سوزد به یاد آن روزها و شب هایی که برایت شعر می سرودم

 به یاد آن شب هایی که ستاره ای پیدا کردم و اسم تو را روی آن گذاشتم

باز نگاهم به آسمان خیره شد و اسم تو را صدا زدم

 ولی هیچوقت صدایی از تو نیامد

 بمان همان جایی که خنده هایت بهاری اند و اشک هایت پاییزی

و من اینجا در گذشته تو فراموش شده ام و آلبوم خاطراتت را ورق می زنم

گله ای ندارم برای تنهایی ها و اشک هایی که تو را صدا می زنند .

تو بگذر و برو برای همیشه با همان چتری که از زیر بغض باران می گذرد

 و من سوختن و ساختن را انتخاب کرده ام

و باز هم موردی نیست

و باز بغض ها می شکنند

و ما در اشک خود را پیدا می کنیم .

راست می گفتی من همان عروسک تنهایی های تو بودم

 

نوشته شده در ساعت 14:42 توسط لحظه |
چهارشنبه یکم اسفند 1386

رفتى
      بدون ِ خداحافظى
اما دلم نشكست!
چون می‌دانستم
                     «دلى از سنگ ببايد به سر ِ راه ِ فراق»

رفتى
       و حسرت ِ آن نيم نگاه ِ آخر بر دلم ماند
اما دلم نشكست!
چون می‌دانستم
                     «روى ار به روى ما نكنى حكم از آن تُست»

رفتى
و سراغم را هم نگرفتى!
اما دلم نشكست!
چون می‌دانستم
                      «نه عجب كه خوبرویان بكنند بى‌وفایی»

می‌دانی از چه دلم شكست؟
از اين‌كه وقتى مي‌رفتى باران می‌بارید!

با خودم گفته بودم كه بعد از رفتنت  
             بدون آنكه ببينى 
             بدون ِ آنكه كسى ببيند 
                                 خاك ِ راهت را سرمه‌ی چشمانم كنم 
                                 اما اشك ِ آسمان رد ِ پایت را شست و رفت!

با خودم گفته بودم كه بعد از رفتنت
            بوی بودنت را در آغوش مي‌گيرم
                                باران آن را هم شست و رفت

حالا من مانده‌ام و
           کاسه‌ی آبى كه آورده بودم پشت ِ پایت بريزم

Image hosted by TinyPic.com

نوشته شده در ساعت 15:11 توسط لحظه |
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386

تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو را نمی خوام

باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام

یه شوخی بودو یه قصه تلخ وقتی که گفتی تو را نمی خوام

خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم

چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته

رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته

شاید یه حسود چشممون زده بگو کی مارو تنهایی دیده

ولی میدونم تو آسمونا قصه مارو یکی شنیده

تو باور نکن هر کی بهت گفت پیشت می مونم پیشت می مونم

باور ندارم که دیگه نیستی تا ته دنیا از تو می خونم

چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته

رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته

تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو را نمی خوام

باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام

یه شوخی بودو یه قصه تلخ وقتی که گفتی تو را نمی خوام

خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم

چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته

رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته

شاید یه حسود چشممون زده بگو کی مارو تنهایی دیده


نوشته شده در ساعت 16:2 توسط لحظه |
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386

 

 سلام ؛ حال من خوبِ...غمی  نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،...که مردم به اون شادمانی بی اساس  می گن ...با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،....که نه دل کسی در سینه بلرزه... نه این دل نا موندگار بی درمونم ...

تا یادم نرفته بنویسم :

دیشب در حوالی خواب هام، سال پر بارونی بود...دعا کردم که باز بیای، با من کنار پنجره بمونی،...بارون  مي باريد،...اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست،...تو رفتی پیش ازاون که بارون بباره ...می دونم، دل من همیشه پر از هوای تازه ی باز نیومدن!...انگار درون قلبم...تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیومدنِ.....

بی پرده واست بگم :

چیزی نمونده...گونه هام از گرمی شراب تو گر گرفته ،...می خوام تنها بمونم، در رو پشت سرت ببند،...بی قرارم، می خواهم برم، می خوام بمونم ؟!...هذیون می گم ! نمی دونم...ميدونم عزیزقلبم،...حرفام باید خلاصه باشه،...ساده باشد، بی کنایه وبي ابهام،...

پس ازاول می نویسم :

سلام ! حال من خوب نفسم،

اما تو باور نکن ....؟! !

نوشته شده در ساعت 14:32 توسط لحظه |
شنبه بیستم بهمن 1386
نوشته شده در ساعت 13:46 توسط لحظه |